X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 26 مرداد 1389 @ 07:18

من آدم خاطره بازی هستم!!

درود

از بچگی به دوربین و عکس و آلبوم و خاطرات علاقه داشتم. یه جورهایی الان که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم همیشه خاطرات خوب را توی ذهنم مرور می‌کنم که فراموششان نکنم. که یادم نرود چه روزهای خوبی مثلن با فلانی داشتم. به همین خاطر به عکاسی علاقه دارم. یکی از کاربردهای عکاسی ثبت خاطرات است. من یک درایو توی لپ تاپم دارم که تنها درایو منظم و پوشه بندی شده است. که آن هم اختصاص دارد به عکس‌ها! خب علاقه دارم که نگهداری کنم از خاطراتم... از عکس هایم... از خوشی هایم...

پارک... باغ... کنارساحل... مهمانی خانوادگی... شب‌نشینی دوستانه... آدم  ِخاص ِ زندگیم ... همه و همه را ثبت کردم. واسه کارم هم دلیل دارم. 10 سال دیگر نه 20 سال دیگر؛ حافظه که همیشه یاری نمی‌کند. می‌خواهی یک خاطره‌ی خوب را یادآوری کنی و توی خلوت خودت از آن لذت ببری. گاهی احتیاج به یک تلنگر هست. آن عکسی که آن روز گرفتی می‌شود تلنگر ِ یاد آوری ِ خاطره‌ی شیرینت! و باهاش لذت می‌بری. یک نفر می‌آید توی زندگیت که خیلی دوستش داری. یک بچه... یک همسر... یک دوست... یک آدم  ِخاص!... هی پشت سر هم ازاو عکس می‌گیری. وقت و بی وقت. جا و بی جا! ممکن است اون نفهمد دلیل کارت چیست و بهت اعتراض کند که چرا این همه ازش عکس می‌گیری. به او توضیح بده که بودنت توی زندگیم مهم است؛ برایم ارزش داری. لحظاتم دارد به شادی می‌گذرد. پس عکس می‌گیرم تا ثبتش کنم. تا یادم بماند تک تک این لحظات خوب. به حافظه‌ات اعتماد نکن! نگو همین طوری توی ذهنم می ماند! آمدیم و سرت خورد به سنگ و حافظه‌ات را از دست دادی؛ می‌دانی چه حافظه‌ات رو بر می‌گرداند؟! همان عکس‌هایی که گرفتی.
خاطراتت را ثبت کن... لازمت میشوند. روزی فوقش نیم ساعت وقتت را میگیرد. بشین و بنویس. جایش فرقی نمیکند؛  رایانه... دفتر... گوشه‌ی تقویم... فقط بنویس. هر روز بنویس که آن روز چه کردی. به کی محبت کردی و چه خوشحالت کرد. کجا رفتی و چه کسی را دیدی! البته کمتر ناراحتی‌هایت را بنویس. همیشه آن چیزی که یار  ِخاطرت است را جمع کن نه بار  ِخاطرت! بیشتر از آن احساسات ِ قشنگت در روز بنویس. بنویس که ثبتشان کنی. بعدن که بیایی سراغشان، خودت از خواندنشان لذت می‌بری...

:.
یه تجربه ی شخصی: قبلن هراز گاهی خاطره می‌نوشتم اما نزدیک به یه ساله که روز به روز خاطراتم رو نوشتم. توی لپ تاپم. هر روز تقریبن 1 صفحه. اتفاقاتی که توی روز برام افتاده و احساسی که نسبت به یه نفر داشتم و جایی که رفتم و کسی رو که دیدم و همه و همه رو نوشتم! دیروز نشسته بودم و خاطرات مهر پارسال رو می‌خوندم. خاطراتم از اولین روزهای دانشگاه و احساس غریبی که داشتم و دوستی‌هایی که کم کم با افراد مختلف شکل می‌گرفت و زندگی خوابگاهی و آدم ِخاص ِزندگیم. یاد آوری همه‌اش برام لذت بخش بود. انگار دوباره توی همون حال و هوا و فضا قرار داشتم. البته باید اشاره کنم که نثر زیبا و دلنشین خودم در این قضیه بی تاثیر نبود :دی
در کل... به قول مجری برنامه‌ی نقره که قبلن از شبکه یک پخش میشد: اگر مدام از خاطره ها حرف میزنم، مرا ببخشید؛ من آدم خاطره بازی هستم...


پ.ن:

1/ ساعت 4 صبح توی توالت این پست رو توی ذهنم نوشتم! لامصب نصف بیشتر ایده های مطالبی که اینجا نوشتم از توی توالت میاد بیرون! البته جسارت نباشه ها!!! منبع و ماخذ نوشته هام رو خواستم خدممتون عرض کرده باشم :دی