X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 5 مهر 1389 @ 19:40

دلخوشی پاییزی!

درود

دیگر داشت تاب و توانم از دست میرفت. مدت ها بود دلم پاییز میخواست. شنیدن صدای خش خش برگها و پیچیدن بوی باران در هوا و حال و هوای پاییزی...

البته هنوز باران نزده... فقط هوا ابریست و بوی باران پیشاپیش می آید. خدا کند زود تر این باران بیاید بلکه این دلتنگی هایم تمام شود... دلم می‌خواهد بروم زیر باران و یک دل سیر گریه کنم...


پ.ن:

1/ هفته‌ی اول رفتن ب خوابگاه یعنی دردسر جابجایی وسائل و خرید لوازم مورد نیاز و پر بودن وقت و غیره... فکر کنم اینها کفایت کنند برای 1 هفته غیبت من! البته دوستان گفتند از کافی نت استفاده می‌کردی! عارضم به حضورتان که خوابگاه ما در دانشکده و دانشکده در 15 کیلومتری شهر می‌باشد. طبق اطلاعات سابق من، 15 کیلومتری هیچ شهری، کافی نت نمی‌زنند وسط کوه و کوهسار!!!

2/ زلزله هم آمد! یعنی چند ثانیه‌ای ما رفتیم روی ویبره! البته ما که سر کلاس بودیم و روی صندلی ویبره رفتیم! منتهی استاد گرانقدر پس از پایان زلزله و بازگشت آرامش با ندایی سوالی می‌فرمایند: مگه زلزله اومده؟!

3/ بگذارید بیایم روی روال خودم، می‌آیم و می‌خوانمتان و جواب نظرات را هم می‌دهم. مهلت بدهید...