X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 16 شهریور 1389 @ 19:30

دیوانگی با پیر بلخ...

http://s1.picofile.com/cafe40cheragh/Pictures/mozoo/mozoo4.jpg

درود

کاش میشد...

کاش میشد از اینجا بروم. اینجا را که می‌گویم منظورم دنیا و متعلقاتش است. خودکشی را نمی‌گویم! رهایی را می‌گویم. بروم یک گوشه کناری که هیچ کس نباشد. خودم باشم و خودم. از تنهایی بیزارم و اکثر اوقات آزارم می‌دهد؛ اما این بار فرق می‌کند. این تنهایی که دلم می‌خواهد با آن تنهایی که معلول ِ فراموش شدن توسط دیگران و نادیده گرفتنت و بی‌محلی شان می‌شود فرق دارد. می‌خواهم کسی نباشد. کسی نباشد تا از خودم رها شوم. نمیدانم دیوانه شده‌ام یا  تازه میخواهم از دیوانگی خلاص شوم. هرچه هست... هرچه قرار است بشود... فقط می‌دانم اشعار مولانا در این وادی بی تاثیر نبوده اند. مدام یک چیز تکرار می‌شود. از خودت رها شو... از تمام تعلقات این دنیا دور شو... فراموش کن... نخواه... نطلب... به دنبال کسی یا چیزی نباش... صبر داشته باش... صبر... رها می‌شوی...
اما نمی‌گذارند. می‌خواهم رها  شوم اما مگر این جامعه میگذارد. سماجت عجیبی دارد تا مرا در مشغولیت به تعلقات "خود" نگه دارد.  خسته‌ام کرده است. مدام توی گوشم زمزمه می‌کند بهار که آمد، همه چیز درست میشود. تابستان که آمد، سرحال می‌شوی. پاییز که آمد، عاشق می‌شوی. زمستان که آمد، جای گرمی سکنا می‌جویی!  اما وقتی می‌روم... وقتی می‌بینم... انگار هیچ! همچنان پشت در مانده‌ام! ناکام... نامراد... ناراضی...
همه‌ی ما همین هستیم. خوده تو! مگر نمی‌گفتی بگذار فلان دانشگاه قبول شوم، آن‌وقت ببین چگونه خوش‌بخت می‌شوم. مگر نمی‌گفتی بگذار با فلان دختر ازدواج کنم، بهار زندگی من آغاز میشود... پس چه شد؟! کو آن بهار زندگی؟ چرا نیامد؟! میدانی دلیلش چیست؟! نفس. خود. من... اسمش نمی‌دانم چیست. تنها میدانم درونیست. بی مروت است. خیر ندارد. همه‌اش سردی و افسردگیست. همه‌اش درهای بسته است با وعده‌های خوش و مشغول کننده!
مولانا مدام می‌گوید چیزهایی که جامعه از طریق القائات خود، مارا اسیر و فریفته شان میکند بدلی و بی محتوا هستند. همین اسارت هم هست که باعث رنج و عذاب است. و من میخواهم از این رنج و عذاب‌ها خلاص شوم... از این دنیا و متعلقاتش... از خودم...


پ.ن:

1/ بگردید و کتاب "با پیر بلخ" از آثار محمد جعفر مصفا  را پیدا کنید و بخوانید(به چاپ 14ام رسیده است). از این رو به آن رویتان میکند. آنچنان درونت را تخریب میکند که بیا و ببین... فقط باید حوصله اش را داشته باشی و بگذاری تخریبت کند... تا ساخته شوی...
2/ حالم چندان خوش نیست! نه آن حالی که سرما میخورد و ناخوش میشود. حال فکری ام... حال درونی ام... ناخوش است... عجیب هم ناخوش است... سر درگم... گیج... مبهم... تخریب شده... !!

3/ پست رو برگردوندم. با کمی تغییرات!