X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 شهریور 1389 @ 07:07

داستانک ِ زن شناس!!

http://s1.picofile.com/cafe40cheragh/Pictures/mozoo/mozoo16.jpg

درود

یکی از بخش های اضافه شده به وبلاگ٬ داستانک هست! یعنی هراز گاهی اگه موضوعی به ذهنم برسه با قلم نه چندان قوی که دارم داستانی می‌نویسم و می‌ذارمش توی وبلاگ! خوبیه این داستان کوتاهه کوتاه ها اینه که حرفشو توی همون چند خط می‌زنه و ادامه دار نیست که حوصله رو سر ببره و بخوای منتظر ادامه‌اش باشی!

اولین داستانک: زن شناس!

توی ادامه مطلب هستش!


پ.ن:

1/خب زور که نیست! اون داستان قبلی رو هرکاری میکنم اونطور که میخوام نمیتونم تمومش کنم! چند قسمت دیگه‌اش رو هم نوشته بودم اما نگذاشتمش توی وبلاگ. خب پایانش اونطور که دلم میخواد نمیشه!

زن شناس!
لنگ کهنه و پلاسیده را از کنار ترمز دستی برداشتم و با آن عرق پیشانی‌ام را پاک کردم. لامصب هوای ظهر مرداد‌ماه آدم را کلافه می‌کند. حالا اول صبح‌ها و آخر شب‌ها بد نیست؛ ساعت 11 به بعد که می‌شود دمار از روزگارت در می‌آید. دنده را گذاشتم توی دو و آمدم کمی سرعت ماشین را زیادتر کنم که دیدم 200متر جلوتر زنی چادری کنار خیابان ایستاده. پایم را رو ترمز گذاشتم و آرام سرعت را کم کردم. کنارش ایستادم و دوتا بوق زدم یعنی کجا؟! زن عقب‌تر رفت و محلم نگذاشت. دنده عقب گرفتم و بازهم رفتم کنارش. سرم را نزدیک پنجره بردم تا صدایم را بشنود:
-خانوم کجا میری؟ بیا می‌رسونمت! مسافر کشم!
در عقب را باز کرد و سوار شد. طبق عادت سایر مسافرین در را محکم بست. خواستم برگردم و بگویم محکم‌تر می‌زدی بلکه یک‌جا کنده شود، اما با خودم گفتم شاید گرمای ظهر تابستان روی اوهم تاثیر گذاشته و کله‌اش داغ شده. بی‌خیال شدم و دنده را گذاشتم توی یک و حرکت کردم. آینه را تنظیم کردم روی صورتش. داشت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. همینطور که داشتم نگاهش می‌کردم گفتم: مسیرتون کجاست خانوم؟
بدون اینکه رویش را برگرداند گفت مولوی! با اینکه می‌دانستم حواسش به من نیست به جای اینکه حرفی بزنم سرم را تکان دادم به نشانه‌ی اینکه فهمیدم. مسیر طولانی بود و می‌خواستم سر صحبت را با او باز کنم. عادت داشتم تا یک نفر سوار ماشین می‌شد اول نگاهی به سر و وضعش می‌انداختم ببینم ارزش دارد هم‌صحبتم باشد یا نه. می‌خواهم بگویم آدم، آن‌هم راننده جماعت حوصله‌اش سر می‌رود اگر ساکت بنشیند و از صبح تا شب فقط مسافر جابه جا کند! همین‌طور که با همان لنگ‌ ام عرق گردنم را خشک می‌کردم گفتم: - لامصب هواش بد جور گرمه! آدم سرتا پا خیس عرق میشه! ماشین ماهم که بدون کولر. اعصاب نمی‌مونه واسمون.
توی آینه نگاهی به او انداختم دیدم هم چنان هواسش به بیرون از پنجره است. ادامه دادم: - آدم فقط اگه کار داشته باشه باس تو این گرما بیاد بیرون. وگرنه آدم عاقل که سر ظهری واسه تفریح پا نمیشه بیاد عرق کنه!
انگار داشتم گل لگد می‌کردم. اصلن حواسش نبود. دستم را بردم سمت ضبط و صدایش را که تا آخر بسته بودم دوباره مقداری زیاد کردم ببینم چه میگوید. طبق معمول مهستی می‌خواند. دستی به آینه بردم و الکی جا به جایش کردم تا به این بهانه بازهم نگاهی بی‌اندازم ببینم چه می‌کند. هنوز هم چشمانش توی پنجره بود. داشت کفری‌ام می‌کرد. با خودم عهد بستم اگر تا آخر مسیر همین طور ساکت نشست دو برابر ازش کرایه بگیرم. سر یک چهار راه که رسیدیم، چراغ قرمز شد و ثانیه شمارش شروع به عدد انداختن به صورت معکوس کرد. 120 شانیه! این هم کفری‌ام کرد. با کف دست زدم رو فرمان و گفتم:-  این هم از شانس لعنتی ما! اگر شانس داشتیم که...
نگاهم که افتاد به آن‌طرف چهار‌راه حرفم را توی دهنم نا تمام گذاشتم. یک ماشین ماکسیما مشکی رنگ کنار یکی از همین زنها که اسمشان را گذاشته اند زنان خیابانی ایستاد و زن هم بدون معطلی سوار شد. باز توی آینه به زن نگاهی انداختم و این‌بار دقت کردم توی چهره‌اش. چادری سرش بود و اصلن آرایش نداشت. چند تار مویش آمده بود بیرون توی صورتش. دوباره مور مورم شد بااو حرف بزنم.
گفتم: - دیدی خانوم؟ زنیکه‌ی خراب! تا این‌که ماشین جلو پاش بوق زد پرید بالا! عجب زن‌های کثیفی پیدا میشن! البته دور از جون شما ها!
چراغ سبز شد و همین که حرکت کردم زن رو کرد به من و گفت:
گفت: - فقط زن‌ها کثیفن؟ مرد کثیف پیدا نمیشه؟!
از اینکه بالاخره به حرف آمده بود خوشحال شدم. بدون اینکه برگردم به سمتش؛ گفتم: - نه! بالاخره هر زن خرابی باعث میشه یه مردی هم خراب بشه!
توی آینه نگاهش کردم ببینم چه می‌گوید. متوجه نگاهم شد. زل زد توی چشمانم و گفت: - آهان!یعنی اصلن ما مرده از پایه و اساس خراب نداریم؟
گفتم:- نه که نداریم! مرد اگه تنها باشه؛ اگه زن خرابی کنارش نباشه؛ چطوری خراب میشه؟! همیشه پای یه زن خراب وسطه که بقیه رو هم خراب میکنه!
معلوم بود از آن زن‌هاییست که همیشه و همه جا می‌خواهند از حقوق زنان دفاع کنند. گفت:
-حالا ملاک جنابعالی واسه تشخیص یه زن خراب چیه؟
با دستم یقه‌ام را صاف کردم و خودم را توی صندلی جابه جا کردم و گفتم: - خب معلومه! وقتی زنیکه، البته بلانسبت شما ها، هزار قلم آرایش می‌کنه و یه دسمال کاغذی می‌بنده دور سرش به جای روسری و تیشان فیشان میاد توی خیابون؛ خب معلومه که خرابه! از دور داد می‌زنه که من می‌خارم! یکی بیاد منو بخارونه. البته جسارت نشه ها! بلانسبت شما! اکثرن دیگه می‌شناسمشون. نه خودشون رو ها! نه! رفتارشونه! یعنی راحت می‌تونم بگم کدوم زن خرابه، کدوم زن خراب نیست. این خراب که میگم منظورم همون جـ.نـ.د.ه است! این تک پرها و تفریحی چرخ ها رو هم می‌شناسم! البته بلانسبت شما!
زن پوزخندی زد و گفت: - حالا چرا هی تکرار می‌کنی بلانسبت من؟
توی آینه نگاهش کردم و گفتم: - خانوم من امثال شما رو می‌شناسم. شخصیت از سر و روتون می‌باره. همین چادرتون یعنی سالمید. یعنی خراب نیستید. زنی که چادر کرد سرش یعنی کارش درسته. مثل خواهر و مادر خودم. اونا هم چادری‌ان.
وسط صحبت‌هایم بود که صدای زنگ تلفن همراه زن بلند شد. گوشی را جواب داد توی صحبت‌هایش می‌گفت: - کجا؟ چند نفرن؟ ساعت چند؟ الان که 12است! سر ظهر خسته ام! تازه دارم برمی‌گردم خونه! باشه؛ یه کاریش میکنم.
تلفنش که تمام شد نگاهش کردم دیدم سرش توی گوشیست و تند تند دکمه‌های گوشی را فشار میدهد و چیزی یادداشت می‌کند. رو کرد به من و گفت: - آقا دربست هم که می‌بری؟ من یه جایی چند دقیقه کار دارم. بعدش باید برم جای دیگه. می‌بری؟
با خنده گفتم:- بله! اصلن مسافر‌کشی که دربست نبرد که مسافرکش نیست. فقط کرایه‌اش...
نگذاشت حرفم تمام شود. گفت هرچه قدر باشد می‌دهم. می‌خواستم همان بحث زنان خراب و این‌ها را ادامه بدهم که گفت:
-آقا سر همین کوچه نگه دار پیدا میشم. چند دقیقه صبر کن میام!
و رفت. تا بیاید رفتم و از دکه روزنامه‌فروشی یک پاکت سیگار بهمن گرفتم و شروع کردم به کشیدن. همین‌طور سیگار دود می‌کردم و تو عالم خودم بودم که دیدم یک زن از همان زنان خیابانی با آن سر و وضع ناجور و لباسهایی که از چندجایش برآمدگی‌هایی مشخص بود آمد رفت و سوار ماشینم شد. اولش ترسیدم نکند دزد باشد. بعد با خودم گفتم اگر دزد بود می‌رفت و جلو می‌نشست. شاید ماشین را اشتباهی گرفته است. سیگارم را روی زمین انداختم و به سرعت رفتم سراغ ماشینم. کنار در عقب ایستادم و سرم را خم کردم کنار پنجره و گفتم:
-خانوم اشتباه سوار...
حرف توی دهنم ماسید. خوب نگاهش کردم. خودش بود. اما این‌بار نه چادر سرش بود نه آن سر و وضع نیم ساعت پیش را داشت! هاج و واج مانده بودم...