X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 5 مرداد 1389 @ 01:12

تخلیه ی روحی!!!

درود

خیلی حرف رو دلم مونده... خیلی گلایه... خیلی دلواپسی... خیلی دوستت دارم...
میخوام همه اش رو یه جا خالی کنم. بخدا خودم هم خسته شدم از تلخی و تلخ نوشتن؛ اما من با نوشتن راحت میشم. یعنی هر وقت موضوعی آزارم میده مینویسمش تا راحت بشم. یه جورهایی تخلیه میشم. اما بقیه که متوجه این موضوع نیست. میان و میگن و خسته شدیم از بس تلخ نوشتی! خواهشن بذارید تا شنبه... فقط تا شنبه... شاید هم زودتر؛ فقط واسه خودم بنویسم. واسه دل خودم. هرچی هم دلم خواست مینویسم. تلخ یا شیرین... خصوصی یا عمومی... فقط میخوام بنویسم. یه چند روز بذارید به حال خودم باشم... بعدش میام و دیگه تلخ نمینویسم. اصلن سعی میکنم همه اش شاد بنویسم. خوبه؟! پس تا شنبه...

چهارشنبه 17:17 نوشت:

دلتنگیهایم از دوری توست... تو که در آن غروب جدایی تنها... مسافر جاده ها شدی و کوله بارت را پر از یاس های سپید کردی تا بهای هنگفت عشق را بپردازی و عاشقانه بازگردی. من چشمانم را به امتداد جاده دوخته ام... می دانم که روزی خواهی آمد. آن روز که عشق نایاب ترین عنصر زندگی انسانهاست...


چهارشنبه 10:37 نوشت:

به یک ساعت نکشید که دوباره زنگ زدم هواپیمایی و واسه فردا ساعت 3 بلیط رزرو کردم. سست عنصری تا این حد؟؟!! من واقعن به یه روانشناس احتیاج دارم.


چهارشنبه 09:41 نوشت:

تو خوابگاه که بودم خوبیش این بود که هر از گاهی که بچه ها میرفتن خونه من اونجا می موندم. تنها. و این تنهایی رو دوست داشتن. یعنی یه تنهایی موقت رو. اما از روزی که اومدم اینجا نتونستم تنها باشم. اما اینبار میخوام واسه خودم تنهایی بسازم. کاش بشه... بدون مزاحم...


چهارشنبه 09:00 نوشت:

وسائلم رو جمع کردم... ساکم رو بستم... بلیط هواپیما واسه ساعت 11 صبح گرفتم... اما یهو به سرم زد و نرفتم. سست عنصر شدم...

سه شنبه 23:43 نوشت:

بی هیچ اجباری می ماند خاطره ای از تــو در یادم... بی آنکه بدانم دلتنگت می شوم... بی آنکه بخواهم بغضم برای توست و تــو بی آنکه بدانی فراموشم می کنی...


سه شنبه 18:11 نوشت:

ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم، این زمستان را مبین،  ما هم بهاری داشتیم... این نیز بگذرد...


سه شنبه 15:25 نوشت:

اگه خدا بخواد داره یه مسافرت چند روزه جور میشه! 50 درصد قضیه حله! 50 درصد دیگه اش هم حل بشه عالیه! یعنی امیدوارم که بشه...


سه شنبه 02:10 نوشت:

محتاج دعام... نه واسه خودم... واسه یه عزیزی... خواهشن...


سه شنبه 02:08 نوشت:

سخته... خیلی سخت... کنارت زجر بکشه و ببینی و کاری از دستت بر نیاد... دردش رو ببینی و درمونش دست تو نباشه... مریضیش تورو هم عذاب بده و نتونی کاری بکنی...


سه شنبه 01:20 نوشت:

دلش دلتنگ یادی... دلت دلتنگ یادش... دلم دلتنگ یادت... دلم دلتنگ یادت... دلم دلتنگ یادت... دلم دلتنگ یادت... دلم دلتنگ یادت... دلم دلتنگ یادت...


سه شنبه 01:09 نوشت:

آه که چقدر دلم از بی معرفتی آدم ها می گیرد. نمی دانم این رسم روزگار است یا رسم آدم ها، که تا یادشان نکنی یادت نمی کنند. خیلی سخت است کسانی که دوستشان داری - صادقانه و از عمق وجودت- ، بی رحمانه - و شاید هم ندانسته - قلبت را تکه تکه کنند. خیلی انتظار بزرگی است این که بخواهی عزیزانت جویای احوالت باشند!!!
چند وقتی است از بودن توی جمع عذاب می کشم. اینجور وقت ها بیش تر احساس تنهایی می کنم. سخت تر از اینکه دنیای همه ی آدم های دور و برت با دنیای تو زمین تا آسمان فرق داشته باشد ؟! شاید باید به تنهایی خو کرد . شاید باید او را فهمید ...
آدمِ اهل ارتباطی هستم اما شمار دوستانم شاید بیش تر از انگشتان یک دست نباشد . تا دنیای کسی را نزدیک به دنیای خودم نبینم اجازه نمی دهم پایش را توی دنیایم بگذارد. این که می گویم دوست یعنی دوست صمیمی - یا شاید دوستی که من فکر می کنم صمیمی است - ... این که می گویم دوست یعنی محرم... یعنی کسی که می توانم دنیایم را با او قسمت کنم ... این که می گویم دوست یعنی... یعنی دوست دیگر... دوستی که با او به تنهایی به اندازه ی یک دنیا شادی...
حالا چه شده که انقدر دلم گرفته نمی دانم. شاید دل من کوچک شده ، شاید هم آن ها بی معـ... ( نمی توانم تمامش کنم ...)