X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 مرداد 1389 @ 01:40

آرزوی محال...

درود

بهت زنگ می‌زنم و می‌خواهم از دلت در بیاورم دلخوری‌ها را که یک‌دفعه می‌گویی حوصله‌ات را ندارم! من الان اعصاب ندارم!! بهم برمی‌خورد اما باخودم می‌گویم چند دقیقه که بگذرد آرام می‌شود؛ می‌گویم نبینم ناراحتی‌ات را! که داد می‌زنی فعلن که می‌بینی؛ همه‌چی تمام شد! برو خوش باش! قطع کن که اصلن اعصاب ندارم!‌ بازهم غرورم له می‌شود اما خودم را آرام نگه می‌دارم. میگویم الان حالت خوش نیست؛ کی زنگ بزنم؟ می‌گویی اصلن زنگ نزن! الان هم خیلی احترامت را کردم جواب تلفنت را دادم! تا می‌آیم حرف بزنم خداحافظی می‌کنی و گوشی را می‌گذاری!! صدای بوق ممتد تلفن...

اینجور وقت‌ها یک آرزوی محالی می‌کنم که سرکیفم می‌آورد. آرزو می‌کنم چند دقیقه بعد که گوشی را گذاشته‌ای؛ که لباسم را پوشیده‌ام، اعصابم خورد شده، حوصله‌ام سررفته و از خانه زده‌ام بیرون؛‌ تلفنت زنگ بخورد، با کلافگی گوشی را برداری و یک‌نفر آن پشت بهت بگوید فلانی مرده. به همین صراحت هم بگوید. بدون آب و تاب دادن. بعد تو گوشی از دستت بیفتد، خیره به دیوار روبه‌رویت، سرت را بچسبانی به دیوار و هیکلت از روی دیوار سربخورد و بیاید پایین. یاد آخرین نگاه فلانی بیفتی. یادت بیفتد که در آخرین لحظه‌های زندگی ِ فلانی حوصله‌اش را نداشتی و عذاب وجدانش خرخره‌ات را تا آخر عمرت ول نکند. هی بنشینی و توی سر خودت بزنی، اما فلانی برنگردد. ببینی که فلانی خیلی سریع از زندگی‌ات رفته بیرون. به همان سرعتی که پشت تلفن می‌گویی خدافظ حوصله‌ات را ندارم!!!

:.

یک فنجون نسکافه داغ:

کافه چی: زندگی کوتاه تر از اونیه که ما تصور می‌کنیم. آدم‌های زیادی میان... آدمهای بیشتری میرن... اون‌هایی که هستن رو از خودمون می‌رنجونیم و برای اون‌هایی که رفتن حسرت می‌خوریم... و از تنها بودن شکایت می‌کنیم. و این وسط هیچ‌کس  به این فکر نکرد که قدر لحظات بودن ِ افراد توی زندگیمون رو بدونیم... شاید فردا دیگه نباشن...