X
تبلیغات
رایتل
جمعه 1 مرداد 1389 @ 13:30

زنــدگــی جاریست...

درود

پسر و دختر توی چمن ها نشسته اند. دختر اشک می ریزد. پسر یک دستش را دور گردن دختر انداخته و با دست دیگرش اشک های او را پاک می کند و لبانش را می بوسد. اولین بار است که چنین صحنه ای را زنده پیش رویم می بینم. با چشم خودم نه توی فیلم ها، عکس ها، کتاب ها، شعرها، نقاشی ها و ترانه ها. این همان بخشی است که از زندگی ام دزدیده اند. از خیابان گردی هایم. گردشم در پارک، در کوچه ها و میدان ها. برای همین است که نگاه می کنم و نمی ترسم از اینکه پرخاش کنند. بگویند ندید بدید. بگویند پشت کوهی. حالا می فهمم که چرا کسی حوصله پیاده روی ندارد. حوصله کشف کوچه پس کوچه ها و گوش دنج دلدادگان را. وقتی بوسه ای نمی بینیم، بوسه ای نمی خواهیم.


پ.ن:

۱/ ابراز همدردی میکنم با همه ی بلاگفا نویس ها! من که بهتون پیشنهاد داده بودم بیاید بلاگ اسکای! خودتون گوش ندادید :دی

۲/ گاهی یه کامنت میتونه افکارت رو زیر و رو کنه! یه نظر که خیلی به دلم نشست. حیفم اومد خصوصی بمونه. نوشتمش توی یه فنجون نسکافه سرد شده :)

۳/ از نویسنده اش ممنونم :)





یه فنجون نسکافه ی سرد شده:

نگین:یه قهوه چی تا تلخ نباشه خودش نمیتونه یه قهوه ی تلخ درست کنه!!!
کمی از خستگیت رو بریز تو یه فنجون، یکم هم لبخند بهش اضافه کن، عصاره ی بیخیالی رو توی فنجونت بریز، قاشقی از احساست رو اضافه کن، فنجونت رو هم به کمی نگاه مهمان کن، صاف و ساده...برش دار و نوش جان کن!
حقیقت های تلخ همیشه شیرین ترین نوشیدنی ها هستند!
گاهی لازمه که یه کافه چی بشینه پشت یه میز، با نور یه شمع که استاد درست کردن سایه های بزرگه، و منتظر باشه تا براش قهوه ی تلخ بیارن!
کامت را شیرین کن!