X
تبلیغات
رایتل
جمعه 25 تیر 1389 @ 00:49

کافه های خیابونی!

درود

 توی یه پیاده روی گنده! وسط یه بلوار پر دار و درخت. که گربه‌ها دائم دنبال موشا می کنن. هوا هم معتدل باشه. میشه میز و صندلی ها رو آورد بیرون، به جای این همه بانک، چهار تا کافه و رستوران راه انداخت. کافه ی خیابونی اصل جنسه. جون می ده واسه تو پیاده رو نشستن، قهوه خوردن و روزنامه خوندن، گپ زدن و معاشقه دخترا و پسرا رو، تو نیمکتای وسط بلوار نگاه کردن. ملت رد می شن و می بیننت که داری قهوه می خوری، هوس قهوه می کنن، هوس کتاب خوندن می کنن. داری تیکه های استیک رو آروم می ذاری تو دهنت و با دستمال سفیدی که رو پات انداختی، لباتو پاک می کنی  و یه قلپ از نوشیدنیت می خوری، هوس غذا می کنن.  لم دادی رو صندلی، پاتو انداختی رو پات و سرت رو گرفتی رو به آسمون و چشماتو بستی و یه لبخند محوی رو لباته. ملت می یان رد می شن و هوس می کنن یه جا بشینن و خستگی درکنن. اینجوری آدما دلشون معاشرت می خواد و معاشرت و گپ زدن جهانی می شه. همه وسط روز به جای چرت زدن سر کار و مگس پروندن جیم می زنن و می یان تو کافه های خیابونی ِ تو می شینن و می گن و می خندن. غوغایی می شه، بلوایی می شه. تصور کن... 





یه فنجون نسکافه ی سرد شده:

نگار: دو خط ِ آخرش خیلی لطیف بود فرزاد ٬ تجسمش هم آدمُ یه جورائی قلقلک میده!