X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 تیر 1389 @ 02:21

چادر های گل دار... +قسمت دوم داستان

درود

چند وقت پیش، شیراز که بودم، توی خیابان راه میرفتم که چشمم خورد به چند زن چادری. البته نه چادر مشکی بلکه چادرهای گلدار و رنگی. یعنی کمی شیک‌تر از چادرنمازهایی که دیده‌ایم. من اول فکر کردم که شاید فالگیر باشند ولی وقتی دقیق‌تر شدم به چیز عجیب و غریبی جز چادرهای گلدارشان برنخوردم.  آرایش‌های تکمیلی هم داشتند و بهشان می‌خورد که مایه‌دار هم باشند. دوتایشان جوان بودند، یکی‌شان میان‌سال و یکی‌شان مسن‌تر. هرچه بود نتوانستم جریان را هضم کنم اما بعدش یاد تهران قدیم افتادم. یاد  چندین سال پیش که زن‌های چادری، چادر گلدار سر می‌کردند و چقدر مسخره می‌کردیمشان. یاد مادربزرگم افتادم که مادرم مدام بهش می‌گفت با چادر گلدار نرو تو خیابون. چادر مشکی سرت کن.  مگر عیب آن چادرهای گلدار چه بود؟ آنقدر مسخره کردیم چادرهای گلدار را که این کیسه‌های سیاه جایش را گرفتند. فکر کنید اگر زن‌های چادری، چادرهای پرنقش و نگار سرشان می‌کردند و می‌آمدند توی خیابان و همه جا شکوفه‌باران و گلباران می‌شد و این‌قدر توی اتوبوس، توی خیابان دلمان نمی‌گرفت. باد گل‌های چادرها را می‌گرفت و تکان می‌داد و می‌ریخت روی صورتمان. می‌ریخت توی این خیابان‌های پر از دود عبوس.

 

 


داستان

مقدارش شاید بگید کمه اما چون میخوام دو روز یه بار بذارم به نظرم میاد تیکه تیکه از داستان مطلع بشید بهتره!!! یه جورهایی تو کف قسمت بعدش بمونید :)  

قسمت دوم داستان "سراب" 

 


06:17 نوشت:

زخمی است بر پهلوی ما و خون می چکد و خدا نمک میپاشد

و ما پیچ و تاب میخوریم دیگران گمانشان که ما میرقصیم

من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم

چون به یادم می آورد که عاشقم ...